از سه شنبه شب سردی که از کلاس داستان نویسی برگشتم و وضعیت را قرمز دیدم و همان کنار بخاری لباس هایم را درآوردم و به مامان گفتم که دو پتو و بالشتم را بیاورد، تا همین الان مثل یک تکه گوشت یا استخوان پوکیده که بین دو انگشت شصت و سبابه هم له میشود افتاده ام. غیر از دستشویی رفتن دیگر از جایم بلند نشده ام. دست هایم بی حس و بی رمق است، چشم هایم حالت بی حال و کسلی دارد که توصیفش سخت است. دائم خوابم می آید. مسکن ها فیل را از پا در می آورند. خون ریزی فاجعه بار است. تمام دلم و قسمت زیر دلم ملتهب و ورم کرده است. حس میکنم تویش هوای یخ پر کرده اند. به کمرم انگار یک صخره سنگ یک تنی بسته اند که جابه جایی برایش ناممکن است. دوست دارم یک تبر به دستم بدهند تا پاهایم را از بیخ قطع کنم. حس میکنم اینطوری دردش می افتد. و یک خنجر هم برای بیرون ریختن محتویات شکم کافیست تا درد آن هم تسکین پیدا کند. هر یک ساعت حس گرسنگی و هر نیم ساعت حس تشنگی شدید دارم. تشنگی فاجعه بار است و ویار شدید یا شاید هم نیاز شدید به نوشابه دارم... هرچه در تمام سه هفته گذشته رژیم گرفته ام و شام شیرخرما و میوه خورده ام، در این دو روز با نوشابه جبران شده است... خلاصه وضعیت گندی است که تنها حسنش خواندن کتاب بوده است...