خرید بک لینک

از خواب که پریدم یاد خواب مزخرفم افتادم. خواب میدیدم بابا زن گرفته است و این در خواب خیلی طبیعی بود. مامانم ناراحت نبود و انگار که بابا پسر خانواده است که دارد داماد می شود. حتی مامان برایش وسایل مورد نیاز زندگی اش را میخرید! و خودش هم کلی معرقهای زیبا و قیمتی با ورق نقره ورق برنج برای خانه جدیدش درست کرده بود... من هم در خواب از اینکه بابا زن گرفته ناراحت نبودم. اما از اینکه بابا میخواهد از پیش ما برود خیلی گریه میکردم. هنوز هم وقتی یاد خوابم میفتم بغضم میگیرد...
از خواب که پریدم قلبم بدجوری میتپید. گوشی ام را باز کردم و دیدم شهاب شعر "گاهی نمیشود که نمی شود که نمی شود" رو فرستاده... خیلی دلم میخواهد بدانم درباره من با خودش چه فکری میکند. یکی باید بیاید برود به او بگوید زهرای خر مرده است، او هم دست از گاو بازی بردارد! این هم از غروب مزخرف ما...

+ نوشته شده در شنبه ششم آذر ۱۳۹۵ساعت 18:53 توسط گیوتین |

برچسب: غروب,مزخرف,شنبه, نویسنده: حسین خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:52

صفحه بندی