این نهانخانه را کمتر از آن کنگره خانه! دوست ندارم. شاید حتی اینجا به من نزدیک تر باشد... حالا میتوانم بگویم آن پسره خر نفهم باعث خیر شد. حتی شهاب هم یک جایی به درد خورد. از وقتی به آن پسره خر نفهم زنگ زد و خودش را نامزد من معرفی کرد دیگر هیچ پیامی یا کامنتی یا ایمیلی دریافت نکردم...
آن روزی که وبلاگم را ساختم هیج فکر نمی کردم شاید روزی دلم نخواهد کسی من را بشناسد. اما نیاز دارم. آدم گاهی نیاز دارد جدای از اسم و رسمش باشید. اصلا یکی دیگر باشد. هویتش را عوض کند تا راحت بتواند نقابش را بردارد. اینجا را گذاشته ام که خیلی حرف ها بزنم. علت کم آمدن کمبود وقت و نداشتن اینترنت لعنتی لست. حتی پرسرعت ترین اینترنت هم که داشته باشی، وبلاگ نویسی با گوشی عذاب محض است. یکی دیگر از علتهای دوست داشتن اینجا پراکنده نویسی است. مثلا همین پست را ببینید. هزار موضوع دارد...