دارم رازدار خودم می شوم
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 5:45
دارم رازدار خودم می شوم... همان هفته اولی که اینجا را جفت و جور کردم میخواستم به او پیام بدهم سین جانی که همیشه به من و نوشته هام لطف داری، بیا اینجا هم منو مورد لطف قرار بده. بعد با خودم فکر کردم سین مرا از نزدیک میشناسد... یه کم به خصوصیت های سین فکر کردم. دیدم تا به حال از او دهن لقی (البته از رو...
-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 14:33
به نظر میاد رابطم با شهاب به جایی نرسه. بهش مشکوکم. همونجور که قبلا بودم. حدس میزنم با کسی باشه. همونطور که سه سال پیش حدس میزدم و بود. نمیدونم. میخوام بذارمش کنار. تو شرایط الان زندگیم، کم اهمیت تر از این حرفاس. باکره نبودن منو خیلی میترسونه. از نگاه نفر بعد بهم. از خیلی چیزای دیگه. این روزا کشتده ...
هزار موضوع
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:52
این نهانخانه را کمتر از آن کنگره خانه! دوست ندارم. شاید حتی اینجا به من نزدیک تر باشد... حالا میتوانم بگویم آن پسره خر نفهم باعث خیر شد. حتی شهاب هم یک جایی به درد خورد. از وقتی به آن پسره خر نفهم زنگ زد و خودش را نامزد من معرفی کرد دیگر هیچ پیامی یا کامنتی یا ایمیلی دریافت نکردم... آن روزی که وبلاگ...
هوا در رگهایم جاریست
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:52
از سه شنبه شب سردی که از کلاس داستان نویسی برگشتم و وضعیت را قرمز دیدم و همان کنار بخاری لباس هایم را درآوردم و به مامان گفتم که دو پتو و بالشتم را بیاورد، تا همین الان مثل یک تکه گوشت یا استخوان پوکیده که بین دو انگشت شصت و سبابه هم له میشود افتاده ام. غیر از دستشویی رفتن دیگر از جایم بلند نشده ام....
من تمام شدم...
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:52
تمام خون بدنم تا قطره آخر از بدنم خارج شد. حالا نوبت اعضا و جوارح و دل و روده و مغز است که از پایین خارج شود تا به حول و قوه الهی تمام شوم راحت شوم... + نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۹۵ساعت 18:27 توسط گیوتین |
حرف خصوصی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:52
حرف خصوصیم نمیاد. اینم گذاشتم وژدانم یه کم آروم بگیره...
غروب مزخرف شنبه
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:52
از خواب که پریدم یاد خواب مزخرفم افتادم. خواب میدیدم بابا زن گرفته است و این در خواب خیلی طبیعی بود. مامانم ناراحت نبود و انگار که بابا پسر خانواده است که دارد داماد می شود. حتی مامان برایش وسایل مورد نیاز زندگی اش را میخرید! و خودش هم کلی معرقهای زیبا و قیمتی با ورق نقره ورق برنج برای خانه جدیدش در...
دارم رازدار خودم می شوم...
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:52
همان هفته اولی که اینجا را جفت و جور کردم میخواستم به او پیام بدهم سین جانی که همیشه به من و نوشته هام لطف داری، بیا اینجا هم منو مورد لطف قرار بده. بعد با خودم فکر کردم سین مرا از نزدیک میشناسد... یه کم به ویژگی های سین فکر کردم. دیدم تا به حال از او دهن لقی (البته از روی سادگی) دیده ام. از او فضول...
بدقولی
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 12:32
یه نفر اومد به من گفت حاضره اون 40 تومنو تقبل کنه تا من با شهاب کات کنم. بعد من هزینه ایاب ذهابم حساب کردم گفتم سر جمع 100 بده خیرشو ببینی... و گرنه دوباره برمیگردم رابطمو شروع میکنه... نامرد بی انصاف نداد پولو... شما بگید با همچین آدمی باید چیکار کرد. نظرات این پست تایید میشه تا طرف بفهمه با کی طرف...
گيوتين
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 8:54
آدم وقتي با نام و هويت واقعياش مينويسد و در خريت محض آدرس وبلاگش را به يكي دو تا آشنا هم ميدهد اين ميشود كه گاهي مجبور است دروغ بگويد، گاهي اداي خوشحالها را دربياورد و گاهي هيچ چيز نگويد... و در نهايت بيايد هويتش را با گيوتين سر ببرد، تا به جاي خون، حرفهاي نا گفتهاش جاري شود...
عقل، احساس، هورمون!
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 8:54
آمنه گفت عزیزم همین الان از قرار حضوری برگشتی؟ گفتم الان که نه ولی دیشب دیدمش! گفت خب طبیعیه... وقتی دوتا جنس مخالف روبروی هم میشینن، نه موازی و نه چت، بینشون انرژی جریان پیدا میکنه و هورمونهاشون رو تحت تاثیر قرار میده... گفتم دقیقا. این میزای کافی شاپها هم که لامصب کوچیک، تو حلق طرفی... آمنه گفت: ب...
آخرين ديدار
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 8:53
تو آخرين ديدار گفت: «يه عكس ازت بگيرم؛ زير اين نور صورتت خيلي قشنگ شده.» قبلن هم كه رفته بوديم پيتزا بخوريم گفته بود عكس بندازم اما گفتم نه! اين دفعه گفتم باشه... بعد از اينكه 5-6 تا عكس انداخت گوشياش را گرفتم و همه را پاك كردم غير از آخري... شب كه رفتم خانه گفتم عكس را برايم بفرستد. بعد از دقيقا يك...