
تو آخرين ديدار گفت: «يه عكس ازت بگيرم؛ زير اين نور صورتت خيلي قشنگ شده.»
قبلن هم كه رفته بوديم پيتزا بخوريم گفته بود عكس بندازم اما گفتم نه! اين دفعه گفتم باشه... بعد از اينكه 5-6 تا عكس انداخت گوشياش را گرفتم و همه را پاك كردم غير از آخري... شب كه رفتم خانه گفتم عكس را برايم بفرستد. بعد از دقيقا يك هفته از آخرين ديدار كه با او كات كردم عكس را نگاه كردم. پشت سرم قفسه كتابي بود كه در بالاترين رديف كتاب «از خوش آمد تا بدرود» به چشم ميخورد. با خودم گفتم چه همزماني عجيبي...
ياد آن روز افتادم كه بيسكوئيت كنار آيسم را برداشت زد توي ايسم و خورد. گفت آيستو بخور تا نخوردم. يادآوري خاطرات آن روز برايم خيلي سخت بود. بغض كردم اما نميشد گريه كنم. با خودم گفتم ميروم هيئت لامپها كه خاموش شد حسابي ميزنم زير گريه، هركسي هم ديد فكر ميكند چه دل پاكي دارم كه دارم براي امام حسين اين چنين گريه ميكنم. رفتم هيئت سخنران انقدر چرت و پرت گفت كه كلا شكست عشقي يادم رفت، بغضمم يادم رفت تازه خندهم هم گرفت!
خلاصه كه سخته ولي داره عادي ميشه برام. اينكه بگم بعد يه هفته فراموش ميكنم شعاره
+ آقاي آرش لطفا آدرس بذاريد.
برچسب: آخرین دیدار,آخرين ديدار با عباس كيارستمى,آخرين ديدار,آخرين ديدار رهبري,آخرين ديدار نيما علامه,آخرین دیدار کامران عطا,آخرین دیدار مقام معظم,آخرین دیدار نیما علامه,آخرین دیدار رهبر,
نویسنده: حسین خلیلی