خرید بک لینک

آمنه گفت عزیزم همین الان از قرار حضوری برگشتی؟ گفتم الان که نه ولی دیشب دیدمش! گفت خب طبیعیه... وقتی دوتا جنس مخالف روبروی هم میشینن، نه موازی و نه چت، بینشون انرژی جریان پیدا میکنه و هورمونهاشون رو تحت تاثیر قرار میده... گفتم دقیقا. این میزای کافی شاپها هم که لامصب کوچیک، تو حلق طرفی... آمنه گفت: برای اینکه بهترین تصمیم رو بگیری باید یک ماه نه طرف رو ببینی نه تماس تلفنی یا نوشتاری باهاش داشته باشی...
صحبتم را با آمنه قطع کردم. گفتم چقدر راست میگوید. من تا همین چند روز پیش با خودم فکر می کردم شهاب به درد من نمیخورد چون خیلی مشکوک است! یعنی تمام پسرهای 32 ساله مشکوکند. همه آنها آنقدر دو پهلو حرف میزنند که هم فکر کنی عاشق دلخسته تو هستند، هم آنقدر محتاطانه حرف میزنند که هیچطور نتوانی ثابت کنی که آنها منظوری دارند. اما خودت خوب میدانی که اگر لذت جنسی حتی در حد حرف زدن نبود آنها طرفت هم نمی آمدند. حالا چه شد که پس از دیدنش نظرم دوباره عوض شد؟ شاید هم عوض نشد چون بعد از اینکه از کافی شاپ رسیدم خانه یک چیزی را بهانه کردم که کلاس خصوصی نقاشی را که بهانه او برای دیدارهای هر هفته است را کنسل کنم، اما او مجددا دهن من را بست. چقدر ساده بودم که فکر میکردم شهاب بلد نیست مخ بزند. حالا فکر میکنم او هم مثل همه پسرهای 32 ساله در مخ زدن استاد شده است و من خر لابد فکر میکنم او هم به اندازه ای که من به او فکر میکنم، به من فکر میکند... دلم میخواهد به حرف آمنه که حرف عقلم را میزند گوش کنم و همین الان به شهاب بگویم که دیگر دوست ندارم او را ببینم... اما تجربه و حرفه ای بودن او جای هیچ بهانه ای را برای من باقی نمی گذارد...

برچسب: نویسنده: حسین خلیلی تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 8:54

صفحه بندی